تبليغاتX
گل یخم

 

گل یخم

 

آنجا که عطر جادویی تو ماندگارم کرد جستجو کن عاطفه ام را دریاب

قاصدك

قاصدك !
هان ! چه خبر آوردي ؟
از كجا ؟ .. وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي .. اما ، ‌اما ؛
گرد بام و در من
- بي ثمر مي گردي !
انتظار خبري نيست مرا .
- نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري !
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،
برو آنجا كه تو را منتظرند ،
قاصدك !
در دل من ، همه كورند و كرند !
دست بردار ازين در وطن خويش غريب ..
قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛
با دلم مي گويد :
كه دروغي تو ، دروغ ..
كه فريبي تو ، فريب ..
قاصدك ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي !
راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي !
راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟!
- در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز ؟!

قاصدك !
ابرهاي همه عالم شب و روز ،
در دلم مي گريند.
 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

آسماني مي كشم و آفتابي در آن

تا آسمانم تنها نباشد.

زميني مي كشم و انساني در آن

تا زمينم تنها نباشد.گل هاي آفتابگردان كه مي روند بخشكند

گريه ها مي كنم.

حالا دريايي دارم و ماهي دلي در آن

تا دريايم تنها نباشد.

آسمانم كاغذي است.

زمينم كاغذي است.

انسانم كاغذي است.

گريه هايم اما حقيقت دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضلیت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند . آنها از بیکاری دائمی شان خسته شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان زکاوت ایستاد و گفت : بیائید یک بازی بکنیم. مثلا" قایم باشک. همه از این پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد: من چشم مي گذارم و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد ،همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد. يك ... دو... سه... همه رفتند تا جايي پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. اصالت در ميان ابرها پنهان گشت. هوس به مركز زمين رفت ، دروغ گفت : زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريافت رفت. طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود. هفتاد و نه ... هشتاد... هشتاد و يك... همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميمي بگيرد. در همين حال عشق دويد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد و ديوانگي فرياد زد : دارم مي آيم! اولين كسي را كه يافت لطافت بود، دروغ ته دريا، هوس در مركز زمين و ... يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نا اميد شده بود كه حسادت در گوش هايش زمزمه كرد : عشق پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگگ مانندي را از درخت كند و با شدت آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او اينك كور شده بود.

ديوانگي گفت: من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد: تو نمي تواني اين كار را بكني و مرا درمان كني . اما اگر مي خواهي كمك كني راهنماي من شو. و از آن زمان است كه عشق كور است و ديوانگي به همراه او...

                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش...

فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش..

فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار...

پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار.....

آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش..

که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد

زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد:

...با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد٬ زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بیکران

کس نشان زبیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

 نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ٬ نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد...

م.م

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

پاييز رفيق خوبم

نارنجي محبوبم

طلوع قلب من باش

زيباترين غروبم

ببين بهار مرگ

مرگ قشنگ برگ

فضاي شاخه هارو

عروسي تگرگ

پاييز بهار خسته اس

عاشق دل شكسته اس

حرفي نگفته داره

حنجره اي كه بسته اس

 

سلام دوستاي گلم

مي خواستم بگم منم بعد از مدتها دوباره بايد پشت نيمكت ها بشينم.فكر كنم دوباره خودمو توي دردسر انداختم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

السلام عليك يا صاحب الزمان (ع)

آري، آن روز زير پرچم سبز او ديگر اشك هيچ يتيمي بر زمين نخواهد ريخت ، ديگر نداي تظلم هيچ مظلومي به گوش نخواهد رسيد ، ديگر خون به ناحق ريخته ي هيچ مظلومي دامان عدالت را رنگين نخواهد كرد.

آن روز آنجا هر چه هست پاكي است و خوبي ، همه جا بوي بهار به مشام مي رسد ، عطر صفا و شادابي ساكنان آسمان و مردم زمين ، پرندگان هوا و درندگان صحرا و ماهيان دريا ، همه و همه از او خشنود مي شوند.

به خدا سوگند عدالت او در خانه هايشان وارد مي شود ، همچنان كه گرما و سرما وارد مي گردد. مهدي عليه السلام نسبت به اموال بخشنده اي جواد است و نسبت به مستمندان با مهر و عطوفت و نسبت به كارگزارانش با شدت است.

اشك از چشمانت سرايز مي شود ....

با خودت مي گويي : چرا منتظر نباشم؟ منتظر عدالت ، صلح و دوستي.

چرا چشم نگم آن روز را كه زيباترين روز آفرينش خواهد بود؟

چرا در فراق او كه معدن اين همه زيبايي و طراوت است اشك نريزم؟

چرا در هجران اين سرچشمه ي خوبي ها نسوزم؟

مگر نه اينكه همه تاريخ در انتظارش بوده اند. مگر نه اينكه چشم همه به آمدنش دوخته شده است.

مگر نه اينكه تمام مظلومان تاريخ ، خواسته يا ناخواسته ، دانسته يا ندانسته او را مي خوانند.

پس چرا من ، در انتظار ظهور او ، با همه ي تاريخ ، با تمام مظلومان ، همگام نشوم.

و راستي كه حكايت غريبي است اين حكايت انتظار و از آن غريب تر ، حكايت غربت منتظراني است كه تا آخرين لحظه ي حيات لبهايشان نام محبوب را زمزمه مي كردند.

چشمانشان به جادوي انتظار دوخته شده بود و قلب هايشان در حسرت ديدار مي سوخت ، با چشماني لبريز از اشك رو به سوي پرودگار مي كردند:

پروردگارا ! اگر مرگ ـ كه آن را براي بندگانت قضاي حتمي قرار دادي ـ ميان من و او جدايي افكند پس مرا از قبر بر انگيز در حال كه كفن خويش را به كمر بسته باشم ، با شمشيري آخته و نيزه اي افراشته نداي دعوت او را لبيك گويم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 کتاب ( نامه های عاشقانه یک پیامبر ) مجموعه ای از نامه های خلیل جبران به ماری هکسل است که در تمام لحظه های خلق کتاب پیامبر الهام بخش و مشاور جبران بوده است .به این فکر می کنم که خوندن این نامه خالی از لطف نیست... 

برای زیستن شهامت لازم است . یک دانه نترکیده دارای همان ویژگیهایی است که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد .با این وجود تنها آنی که پوسته اش را می شکند ؛ می تواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند.
این ماجرا جسارتی یگانه را می طلبد؛کشف آنکه انسان نمی تواند با تجربه های دیگران بزید؛و میل آنکه دل به دریا بسپارد. برای آن که پیشاپیش بداند چه روی خواهد داد؛ نمی تواند دیدگان دیگری و گوشهای دیگری را وام بگیرد.هر موجودی با موجود دیگر متفاوت است.
این آرزویی است که من دارم آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم؛که از گذاردن بازویم به دور شانه های کسی نترسم؛ مباداپاره شود.که از انجام دادن کاری که هیچ کس پیش از آن انجام نداده است نترسم؛ مبادا آسیب ببینم.بگذار امروز احمق باشم چون امروز صبح حماقت همه آن چیزی است که برای بخشیدن دارم.می توانم به این خاطر نکوهیده شوم .اما مهم نیست .فردا که می داند؛ شاید کمتر احمق باشم.
وقتی دو نفر به هم بر میخورند ؛ باید همچون دو زنبق آبی باشند که کنار به کنار هم میسایند؛ هر یک قلب زرین خویش را نشان دهندوابرهه و آسمان در کنارشان باز بتابد. 
 نمی توانم بفهمم که چرا برخوردها همیشه دیگر گونه است: با قلبهای بسته وهراس از رنج بردن.
هر بار که با تو هستم ساعتهای پیاپی در اتاقی صحبت می کنیم .اگر می خواهیم این زمان را با هم بگذرانیم ؛
مهم اینستکه در پنهان کردن هیچ چیز نکوشیم و گلبرگهایی سراسر گشوده باشیم......
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

میلادت مبارک ای سوه ی مردانگی

در غروب غمگین

غم انگیزتر از غروب پاییز

چهره ی زیبایت را در باغچه ی حافظه و ادراکم به تصویر کشیدم

آنگاه به یاد تو و روزهای با تو بودنم گریستم

"" نازنین پدرم""

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

يا فاطمة الزهرا تولدت مبارك

 امشب کودک خیالم را به یاد تو در گهواره می گذارم و تا صبح بر بالینش بیدار می مانم. درست مثل شبهایی که تو بر بسترم تا سپیده بیدار می نشستی و بر لبهای تبدارم بوسه می زدی . ای فرشته اعتراف

می کنم که شبهای تنهایی هنوز هم همچون کودکی مضطرب به دنبال آغوش پر عطوفت تو می گردم تا به سر پنجه مهربانت غم و اندوه را از جان خسته و روح سر گشته ام بیرون بری. آری تو مظهر عشقی. عشقی پاک و الهی . عشقی بدون چشمداشت. تو " مادری " ... "مادر"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط فاطمه  |